نگاهم را نمی خوانی،
و این هوای تکراری غربت
بی هنگام این فضای کهنه و نمناک ما را پر کرد!
بارها گفتی و می دانم
می دانم که نگاهمان هنوز همان است،
پنجره هنوز رو به همان حیاط باز می شود،
و باز باهم در همان جاده ها راه خواهیم رفت
می دانم
اما
هراس من از رسوب این غم تکراریست
این هوای کهنه شده،
این نم باران،
این بی تو بودن!
هراس من از ترکیدن این بغض های تنهاییست
و تمام این نگاه هایی که در این تنهایی حل می شوند
این همه نفس های مسموم از این هوای نمناک!