31 August 2010

حسابی خسته هستم...نه اینکه کاری کرده باشم، نه! از فکرو خیال زیادی و بی کاری خسته هستم....
حرفی هم برای گفتن نیست! من تا حسی بهم هجوم میاره سریع مکتوبش میکنم...اینجوری سکون ذهنم هم آشکاره....

23 August 2010

به دنبال پایانم،

آنجا که آسمان من به زمین تو دوخته شد؟
آن روز که باران بارید و نقش دلهامان را از دیوار شست؟
آن روزکه سیاهی قهوه به انگشت من ماند و نقش ماه از فنجان تو برد؟

به دنبال آغازم،

آنجا که سرخی شب به طلایی روز رسید؟
آنجا که چشم می بستم و تو می آمدی؟
آن روز که باد چهارقد گلدار بر زمین انداخت؟

* * *
فراموش میکنم این تنفس اجباری تکرار را...
گم می شوم در سیالی زمان ....در آنچه هست و بود و خواهد شد...
گم می شوم در خاکستری بودن
در تمنای رهایی از من...
گم می شوم در سفیدی دیوار،
تعداد قدم ها...
شمارش ثانیه ها...
گم می شوم در جستجوی آغاز، پایان...........!!!

21 August 2010

چشماشو بسته و سرشو به پنجره چسبونده....با هر تکون ماشین سرش محکم می خوره به شیشه، اما حس جا به جا شدن نداره. آفتاب داغه و به زور از پشت این همه ذرات معلق خودشه می رسونه به پوست دستش...دستش رو جا به جا میکنه...اما همچنان داغه...! پیش خودش فکر میکنه که کار خوبی کرد که اومد، این جور جاها رو نباید تنها اومد! قاطی کرده از بس که هوا گرمه، پیش خودش فکر میکنه که واقعاٌ سیگارش کام نمیده، از بس که هوا گرمه! سعی میکنه که شاد و شنگول باشه...این دفعه پنجمه که برای عکاسی زدن کنار جاده و عکاسی میکنه...خیلی با سوژه هایی که می خواد ازشون عکاسی کنه حال نمیکنه...اما هیچی نمیگه، پیش خودش میگه امروز روز من نیست!
ساکته....پیش خودش فکر میکنه که حرفی هم نیست....سکوت رو به چرند گفتن ترجیح میده...نه همیشه، فقط این بار!
پیش خودش فکر میکنه که همیشه توی فیلم ها، قبر ها مثل هلو پیدا میشن...انگار که صاحب قبرها تا صدای آشنا هاشونو می شنون، منور ول میکنن تو آسمون، اما تو این بهشت زهرای به این بزرگی، حداقل یه سه، چهار باری دور خودشون گشتن و همچنان نمی دونند کجا باید برن!
بهش هیچی نمیگه....نمی خواد بدونه چند وقته که اینجا نیومده...هیچ خوش نداره اصلاٌ اظهار نظری بکنه...میترسه یه چیزی بگه و همه چیزو خراب کنه....صبر میکنه تا یادش بیاد!
بالاخره که جای قبرها رو پیدا می کنه آروم میشه! هیچ حسی نداره، اصلاٌ نمی دونه باید حسی داشته باشه یا نه...!!! سر خاک مادربزرگش هم که سنگش جدید بود وخاک دورش خیس، اونجا هم هیچ حسی نداشت، گریه، غم، دوری، تلخی...حس داشت، اما حسش اسم نداشت! به خودش میگه که حسی نداره....خیره شده به سنگ و میترسه که به چشماش نگاه کنه، از گریه اون میترسه....نمی خواد همچین چیزیو ببینه! همینجوری از قبر عکس میگیره....گل ها رو باز میکنه و با گلاب سنگ رو میشوره....آفتاب سنگ رو تو یه چشم به هم زدن خشک میکنه....فقط گلاب های توی شیار سنگ زورشون به آفتاب میچربه....بهش میگه که الان از سنگ عکس بگیره....خوشش میاد و پشت سر هم عکس میگیره....
پیش خودش به یه فیلم نامه فکر میکنه....درباره پیدا کردن قبرها...گم شدن تو بهشت زهرا، حسی که اسم نداره، اما هیچی نمیگه!
گرسنه هست و نیست....
گرمش هست و یخ کرده....
یه حسی داره و حسش اسم نداره!

20 August 2010

New movies:
Passengers
New York, I love you
Grownups
Nine
از دست دادن چیزی که نداشتی ،
اما باوِر داشتنش باهات بوده....خیلی سخته.
چون از دست دادن اون باور یه عمر زمان لازم داره!!!

17 August 2010

O.K ....it is getting much more better any minutes! I really don't get P.C s...they do whatever they want to and the 1/0 law does not work properly or you need to upgrade those rules...maybe they have decided to live their own lives in a way they want, may be not! May be they are just tired like us!
Any way , I couldn't change the language, to say I have allot to say but unable to say them...I don't know what has happened to me, honestly, I always have something to say, something to complain about...something to bore every body!
Oh, we should consider this fact that there is no '' every body'' to get bored!
I'm going to write down name of all the movies I 've managed to watch in two weeks, because you know, when you read too many books or watch too many movies in a short period of time, you 'll forget that you've done that! That happened to me so many times....even if I didn't forget the fact that I've spent some time on the bloody movie or book, I had forgotten the details...that's me any way...

Shutter Island

Gangs of New York

Public enemy

Love happens

My sister's keeper

Just like heaven

Death proof

Inglorious Bastards

Chicago

Four Christmases

Knight and Day

Bat Man: The Dark Knight

Dinner with Schmucks

Ugly Truth

The Killers

Mr. and Mrs. Smith

Meet Bill

Cloe'i

40 year old virgin

It's complicated

Rock n Rola

Bounty hunter

Sex and the City 2

Marriage retreat

Finding Neverland

Because you said so!

.....And honestly, I think I 've already forgotten some....

  • ....

14 August 2010

نزدیک یک سال داره میشه که تنهام، نزدیک یک سال داره میشه که با خودم در گفتمان به سر میبرم....یه شب اون اوایل که اومده بودم حدود چهار،پنج ساعت بی وقفه گریه کردم...فکرهام مثل دندون هایی که تیز شدن، فرو میرفتن توی قلبم...چشمام رو که می بستم تصویر خونی که از گوشه های گوشت صاف و براق قلبم میزد بیرون و فشار دندونها رو، حسابی حس میکردم....فشار دندون ها،الان میفهمم که از تلاش من برای سکوت کردن و صبر کردن مایه می گرفت...! تحمل دردناک و تلخ این واقعیت حاکم بر زندگی من!
همیشه گفتم که هیچوقت از گذشته پشیمون نیستم....تصمیمات من بهترین انتخاب های من در لحظه بودند...این چند وقت همه رو دوره کردم، باز هم همون تصمیم ها رو می گرفتم ....با اینکه می دونم که چقدر دلم میشکنه....!!!!
تلخی داستان اینجاست که من اینجا تنهام.......هیچ کاری از دستم بر نمیاد...اگه یکی دلش گرفته نیستم، اگه یکی خسته است، نیستم که سرم خالی کنه.....اینجا هم کسی نیست .....برای هیچ چیزی اینجا هیچ کسی نیست.....من تا مدت ها نخواستم کسی باشه....خواستم خودم باشم و حجم سنگین واقعیت ، ژله ای که هر روز توش دست و پا می زدم .....
بهش میگم زندگی کن! ......
بهش میگم بیخود دلت برای من تنگ نشه....اگه اونجا بودم هر شب می خواستی دعوا کنی که تا دیروقت بیرونم....غر بزنی بگی آینده مو خراب کردم....بگی که آبرو برای من تو در و همسایه نمونده......
بهش میگم....اگه اونجا بودم با هم می رفتیم تمرین رانندگی.....
بهش میگم ....سکوت.....نه.....هیچ چیز جدیدی ندارم بگم...
میگم زندگی من نشخوار فعالانه خاطرات شده.....میگم که زندگی مجموعه تهی تصمیمات ماست....بیا با این لجبازی هی این کیسه رو پر و خالی نکنیم.....
نمیدونم چقدر سعی کردم بر خلاف جریان آب پارو بزنم....امیدوارم خیلی این کار رو نکرده باشم....این ترس و هراس از اینکه شاید بهتر بود من نمیکندم و نمیومدم اینجا، داره نابودم میکنه....باور اینکه هر پیش اومدی به نفع آدمه و هر چه پیش میاد به صلاحه....داره روز به روز کمرنگ میشه و صبر من برای رسیدن روزها آفتابی روز به روز داره سر میاد.... میگم آخه چی بهتر از قبله که دلخوشش باشم؟ من اینجام اما خیلی وقت ها میگم اگه من خونه بودم خیلی چیز ها آسون تر بود....کسی از غصه انگار که من مردم، لباسهامو نمی بخشید و یکی دیگه با تصور بودن من هر هفته لباسهامو نمیشست و مایو تو آفتاب پهن نمیکرد....یکی دیگه از تنهایی تو اتاق خالی من خودشو زندونی نمیکرد....نمی دونم.....تنها خودخواهی جواب این همه رو میده.....اینکه من ترجیح میدادم نا خوش باشم و همه خوش....اما حالا نه من خوشم نه بقیه خوش...شاید هم نا خوش.....
گاهی حساب میکنم که روزی چند ساعت در رفت و آمد توی جاده تهران- لواسون سر شد....چند لیتر بنزین....چند بار دروغ ....چند بار تحقیر....چند بار آغوش.....چند بار مستی.....چند بارخواب توی ماشین.....چند بار اسکی....چند نخ سیگار....چند بطر عرق...چند بار پشتک تو استخر....چند بار خرید پارچه از گاندی....چند بار پیاده از پمپ بنزین باغ فردوس تا پل تجریش......چند بار ساندویچ ژوزف....چند بار شنبه ها کافه نادری.....چند بار نصفه شب تو تاریکی در رو باز کردن.....چند بار توی اتوبان بنزین تموم کردن.....چند بار سر گلشهر قرار گذاشتن....چند بار ماه رمضون تو ماشین سیگار کشیدن.... چند بار ساندویچ علی سگ پز.....چند بار صبح دنبال اسپرم شوهر مریض دوئیدن.....
چند باردرد فک....آرواره هایی که رو هم ساییده میشن ....دندونهای خورد شده....صبح ها مزه خون.....؟
بی فایده است....گفتن....نوشتن....شنیدن....
شاید بهترین کاری که میشه کرد اینه که"باشی"...!!!! کیفیت بودن هم به تخم همه اونهاییه که براشون هستی....چون میخوان که باشی...
من اما خواسته و نا خواسته، پارو زده و نزده، نیستم....چون من یا هستم یا اصلاٌ نیستم؛ نصفه بودن بلد نیستم (کاش بلد بودم!؟) چون برای من کیفیت بودنم مهمه و به تخمام نیست! هیچ هم خوش ندارم این حضور غیر حضوری من مثل دندون تو گوشت دل فرو بره!!!
همه این درد ها بابت اینه که یا هستم یا اصلا نیستم...........................

10 August 2010

توی فیلم، اونجایی که میگه: طرف میخواد به من تجاوز کنه، نمیشه من فقط با یه راش پوست ترتیبشو بدم....راش برمیگرده به اسپری فلفل....
ها....
کلی با این تیکه حال کردم....یعنی واقعاٌ نمی دونم چرا خیلی وقت ها که ملت به طور علنی دهان رو مورد عنایت قرار دادن....من کوتاه اومدم....!!!! تموم شد اون دوران....دیگه کوتاه نمیام....اصلاٌ با کسی قاطی نمیشم تا مجبور هم نشم که کوتاه بیام یا نیام...!

9 August 2010

میگم که اصولاٌ ما آدم ها ناشکریم به واللـ...
میگم که شخصاٌ به طور رسمی و علنی اعلام میکنم که به میزان لازم و کافی نا شکری کردم...همین چرندیات بافتنم هم از سر نا شکریه به واللـ... وگرنه که سالمیم به لطف خدا، فقط شب ها از کمر درد از خواب بیدار میشیم و پی Advil کل اتاق رو زیر و رو میکنیم...
خدا رو شکر سقف بالا سرمونه و شب ها شکم گشنه نمی خوابیم ....
میگم که همیشه....
نه زر مفته...هیچی نمیگم....!!! من می خوام یه چیزی بگم اما هیچکی نیست ناز ما رو بکشه بگه : نه.....بگو !
اما نا شکری نمیکنم به واللـ... تنهایی هم خیلی وقت ها خیلی خوبه...آدم قدر داشته های گذشته رو بیشتر میدونه .....

8 August 2010

یک نقطه سفیدتر از بقیه جاهای صفحه مونیتوره....کلی حالم گرفته شد این نقطه رو دیدم....درایو سی دی هم که رایت نمیکنه....خیلی حال گیریه....نمی دونم چه مرگشه اما عجیبه چون این لپ تاپ هنوز یک سال هم نشده که دارم ازش استفاده میکنم....به هر حال در حال حاضر هیچ اقدامی در موردش نمی تونم بکنم....
بعضی وقت ها یک لکه کوچولو چه ها که نمیکنه....کلی منو ریخت به هم! هوای دم کرده و اشباع شده از بوی عرق تن توی بازار رضا رو یادم میندازه....پول های چروک خورده و داغی صندلی چرمی تاکسی های نارنجی رو....
توی این فکر ها که غرق میشم....یهو یاد اون اسکناس پنج هزار تومنی که توی کیف پول صورتیمه می افتم....و بعدش یادم میاد که به زهره زنگ نزدم....همینجوری که فکر زهره و علیرضا و آزمایشگاه توی سرم میچرخه....یاد آشپزخونه تو لواسون می افتم.....اشکم در میاد.... به لباس هایی که توی لواسونه فکر می کنم و به خودم لعنت می فرستم که اصلاٌ چرا اونها رو اونجا گذاشتم....و هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که سبد حصیری وسایل استخر رو کجا گذاشتم....
همینجوری که دارم بغضمو می خورم و گلوم درد گرفته یاد این که مامان کلی از لباس های منو انداخته دور....حالمو بدتر میکنه...فکر اینکه اون خونه دیگه خونه نیست بهم حالت تهوع میده....برای اینکه یادم بره...خیره میشم به دیوارهای ساختمون روبه رو....هوا باز هم ابریه.... شاید یه کمی هم آفتابیه....
گرسنه نیستم اما فکر می کنم که یه چیزی بخورم و برم پارک و ولو بشم رو چمن ها و کتاب بخونم...بدبختی کتابه هم منو به گـ... میده! برم شهر عکاسی...؟ نه حس این همه راه رو ندارم..و حوصله خوش تیپ کردن رو هم ندارم....البته پارک دورتر از شهره...اما میشه عکاسی هم کرد....
فیلم میبینم بعد میرم...آه....باز یاد ایوون تو لواسون افتادم و بعد از ظهر ها که تنهایی فیلم میدیدم...آخ دلم برای نینا چه تنگه...اه...یاد شماره گرفتناش افتادم...هه...اگه اینجا بود تا الان صد تا دوست پسر گرفته بود....کاش زندگی یه جور دیگه ای بود...
اه ....این لکه سفید رو مونیتور اعصاب منو خورد میکنه...

5 August 2010

میگم هیچ بدم نمی اومد جرأت میکردم و میرفتم لبنان! میگم خیلی هم جرأت نمی خواست....توانایی انکار واقعیت می خواست که من ندارم!
باورم نمیشه که هنوز یک هفته نشده من کف کردم....اساسی....تنها هستم و بدم نمی اومد یکی این وسط بود که میشد باهاش این تنهایی رو سهیم شد.... یعنی یکی بود که میشد این تنهایی رو باهاش به شراکت گذاشت! خیلی پیچیده شد!
عکسش خیلی باحال بود....من اون آشپزخونه رو می شناختم....اما جالب اینجاست که ما، هیچ کدوم ما، دیگه توی اون آشپرخونه نخواهیم بود....من که یک یا دو بار بیشتر اونجا نرفتم....اما همه چیز یادم مونده....بوی علف و لاک ناخن...صدای موزیک و طعم عرق.....همه چیز یادمه....
عکسش.....دستاشون تو دست هم بود...مثل قدیم ها....فقط هوا آفتابی تر از اون روز هایی بود که من هم تو عکس ها بودم.....ذهنم خالیه...با دیدن این آدم ها...نه بویی یادم میاد، نه صدایی....همه چیز خیلی در دور دست هاست....و آلزهایمر اجباری من تونسته همه چیزو پاک کنه....فقط یه حس هنوز هست....شاید هیچ وقت از بین نره....دلتنگی،...؟....نه .....شاید درد.....نمی دونم!

3 August 2010

می خواستم پیشش قوی باشم اما نه بی خطا، مثل آدم های دروغی نمی خواستم باشم که همیشه موفق هستند و بی دردسر به هر جا خواستند رسیدند....می خواستم بهش بگم می فهممش و در عین حال باید راهنماییش هم می کردم!....من ، راهنمایی....؟ نصیحت...؟ این داستان ها با من جور نیست....حالا من چطور می خواستم اونی بشم که باید میشدم....داستان دیگه ای بود....
از طرفی دلم کلی براش سوخته بود، از یه طرف دیگه می خواستم بهش یاد آوری کنم که مسئولیت زندگی آدم ها به عهده خودشون و تصمیماتشونه....
با هم دو ساعت حرف زدیم و من یهو حس کردم که نا جور دلم می خواست باهاش می رفتم پیاده روی....تو بغلم می گرفتمش و می گفتم همه چیز درست میشه.....یهو گریه کردم و گفتم میدونی ما باید می تونستیم با هم راه بریم....گفتش عیبی نداره، همین الان انگار که دو ساعت با هم راه رفتیم.....
من بیشتر گریه کردم و یادم افتاد که چقدر بزرگ شدیم.....
روزها خیلی کش میان و من حسابی کم آوردم....
چپ و راست بی خبریه و من خودم هم دارم کش میام....
من عادت دارم که صبح تا شب کار کنم و به روی مبارک نیارم که خسته هستم یا گرسنه یا ....مهم نیست که حالم چطوره....مهم اینه که اونقدر مشغول کارم میشم که هیچ فضای خالی تو ذهنم باقی نمی مونه و من با این قضیه کلی حال می کنم....