نزدیک یک سال داره میشه که تنهام، نزدیک یک سال داره میشه که با خودم در گفتمان به سر میبرم....یه شب اون اوایل که اومده بودم حدود چهار،پنج ساعت بی وقفه گریه کردم...فکرهام مثل دندون هایی که تیز شدن، فرو میرفتن توی قلبم...چشمام رو که می بستم تصویر خونی که از گوشه های گوشت صاف و براق قلبم میزد بیرون و فشار دندونها رو، حسابی حس میکردم....فشار دندون ها،الان میفهمم که از تلاش من برای سکوت کردن و صبر کردن مایه می گرفت...! تحمل دردناک و تلخ این واقعیت حاکم بر زندگی من!
همیشه گفتم که هیچوقت از گذشته پشیمون نیستم....تصمیمات من بهترین انتخاب های من در لحظه بودند...این چند وقت همه رو دوره کردم، باز هم همون تصمیم ها رو می گرفتم ....با اینکه می دونم که چقدر دلم میشکنه....!!!!
تلخی داستان اینجاست که من اینجا تنهام.......هیچ کاری از دستم بر نمیاد...اگه یکی دلش گرفته نیستم، اگه یکی خسته است، نیستم که سرم خالی کنه.....اینجا هم کسی نیست .....برای هیچ چیزی اینجا هیچ کسی نیست.....من تا مدت ها نخواستم کسی باشه....خواستم خودم باشم و حجم سنگین واقعیت ، ژله ای که هر روز توش دست و پا می زدم .....
بهش میگم زندگی کن! ......
بهش میگم بیخود دلت برای من تنگ نشه....اگه اونجا بودم هر شب می خواستی دعوا کنی که تا دیروقت بیرونم....غر بزنی بگی آینده مو خراب کردم....بگی که آبرو برای من تو در و همسایه نمونده......
بهش میگم....اگه اونجا بودم با هم می رفتیم تمرین رانندگی.....
بهش میگم ....سکوت.....نه.....هیچ چیز جدیدی ندارم بگم...
میگم زندگی من نشخوار فعالانه خاطرات شده.....میگم که زندگی مجموعه تهی تصمیمات ماست....بیا با این لجبازی هی این کیسه رو پر و خالی نکنیم.....
نمیدونم چقدر سعی کردم بر خلاف جریان آب پارو بزنم....امیدوارم خیلی این کار رو نکرده باشم....این ترس و هراس از اینکه شاید بهتر بود من نمیکندم و نمیومدم اینجا، داره نابودم میکنه....باور اینکه هر پیش اومدی به نفع آدمه و هر چه پیش میاد به صلاحه....داره روز به روز کمرنگ میشه و صبر من برای رسیدن روزها آفتابی روز به روز داره سر میاد.... میگم آخه چی بهتر از قبله که دلخوشش باشم؟ من اینجام اما خیلی وقت ها میگم اگه من خونه بودم خیلی چیز ها آسون تر بود....کسی از غصه انگار که من مردم، لباسهامو نمی بخشید و یکی دیگه با تصور بودن من هر هفته لباسهامو نمیشست و مایو تو آفتاب پهن نمیکرد....یکی دیگه از تنهایی تو اتاق خالی من خودشو زندونی نمیکرد....نمی دونم.....تنها خودخواهی جواب این همه رو میده.....اینکه من ترجیح میدادم نا خوش باشم و همه خوش....اما حالا نه من خوشم نه بقیه خوش...شاید هم نا خوش.....
گاهی حساب میکنم که روزی چند ساعت در رفت و آمد توی جاده تهران- لواسون سر شد....چند لیتر بنزین....چند بار دروغ ....چند بار تحقیر....چند بار آغوش.....چند بار مستی.....چند بارخواب توی ماشین.....چند بار اسکی....چند نخ سیگار....چند بطر عرق...چند بار پشتک تو استخر....چند بار خرید پارچه از گاندی....چند بار پیاده از پمپ بنزین باغ فردوس تا پل تجریش......چند بار ساندویچ ژوزف....چند بار شنبه ها کافه نادری.....چند بار نصفه شب تو تاریکی در رو باز کردن.....چند بار توی اتوبان بنزین تموم کردن.....چند بار سر گلشهر قرار گذاشتن....چند بار ماه رمضون تو ماشین سیگار کشیدن.... چند بار ساندویچ علی سگ پز.....چند بار صبح دنبال اسپرم شوهر مریض دوئیدن.....
چند باردرد فک....آرواره هایی که رو هم ساییده میشن ....دندونهای خورد شده....صبح ها مزه خون.....؟
بی فایده است....گفتن....نوشتن....شنیدن....
شاید بهترین کاری که میشه کرد اینه که"باشی"...!!!! کیفیت بودن هم به تخم همه اونهاییه که براشون هستی....چون میخوان که باشی...
من اما خواسته و نا خواسته، پارو زده و نزده، نیستم....چون من یا هستم یا اصلاٌ نیستم؛ نصفه بودن بلد نیستم (کاش بلد بودم!؟) چون برای من کیفیت بودنم مهمه و به تخمام نیست! هیچ هم خوش ندارم این حضور غیر حضوری من مثل دندون تو گوشت دل فرو بره!!!
همه این درد ها بابت اینه که یا هستم یا اصلا نیستم...........................