27 July 2010

یازده سال پیش بود یا شاید هم دورتر....رتبه کنکورم که اومد، می دونستم که تهران قبول نمیشم...اما خیلی داغون بودم...بماند که یه کمی هم شرمنده بودم، اما وقتی غر زدن های بابا و مامان تموم شد، کفش های کتونی پوشیدم و از خونه زدم بیرون و راه رفتم....شب دیر برگشتم خونه، دیر برای یه دختر هفده ساله یعنی نه شب، وقتی برگشتم بابا عصبانی تر از قبل بود، اولین بار بود که بهم گفت برو همون جایی که بودی! من کلی گیج شده بودم، فکر کردم یعنی چی این حرف، کلی بابت این حرفش غصه خوردم و گریه کردم، بعد ها دیگه این حرفش هم حتی ناراحتم نمیکرد...پیش خودم میگفتم این فکر و توهم که من کجا بودم و چه کردم بیشتر برای اون آزار دهندست تا من....من برمیگردم اونجایی که بودم!
یازده سال پیش زندگی الان من تو اون پیاده روی شبانه رقم خورد...خیلی ساده و سبک....میون قدم های سنگین و بی هدف، شاید رفتم اون شب تجریش....الان خیلی خوب یادم نمیاد که کجا رفتم، اما لحظه ای که از در خونه رفتم بیرون و وقتی برگشتم خونه هنوز یادمه....
اما اون لحظه حیاتی تصمیم گیری....گم شده!!! پاک شده....!!! شاید هم اصلاٌ وجود نداشته....ثانیه ای بوده مثل بقیه ثانیه ها! نه طلایی بوده، نه بوی سیب میداده....نه، ثانیه ای بوده مثل بقیه ثانیه های عمرمن!
دیروز که بعد از کلی اضطراب و دل مشغولی و غصه برگشتم خونه، اولین سیلی که خورد توی صورتم، نه برای اولین بار، اما هنوز دردناک، .....هیچ کس اینجا منتظر من نبود، هیچ کس هیچ جایی توی این دنیا انتظار نمی کشید که من برگردم خونه تا از من بپرسه: چی شد!؟ چطور بود؟
آخه مثلاٌ من قرار بود از پایان نامه ام دفاع کنم....
به هر حال خوب یا بد تموم شد....
دیشب که باز قدم های سنگین، منو به خیابون های ندیده می کشوندن...، توی همون تاریکی و روشنی خیابون های شمرون بودم و گم، رها....
مثل یازده سال پیش....پیش خودم فکر کردم ......من دیگه بعد اون شب بر نگشتم خونه.....من گذاشتم قدم های سنگین منو تا اینجا بیارن....
بابا فهمیده بود که من میخوام خودم باشم...هر چی که هستم ....خوب و بدش هم مال خودمه.....زندگی من....من و من!!! آره من اون شب تنهایی و محکم بودن و پذیرفتن هر چه که هست رو به پناه بردن به اونچه که دلخواهم نبود، به نگرانی دائمی مامان و بابا ، ترجیح دادم....الان وقت تغییر دادنش نیست!!!
حالا این منم و نیمروهای صبحانه یک نفره، حالا منم و خاطرات کافه نادری شنبه ها بعد از ظهر....منم و سیگار نیمه شب....من و گم شدن تو موزیک ارمنی.......
باز هم دیروز یه ثانیه ای مثل بقیه ثانیه ها تو زندگی من گم شد اما همیشه رد پاش توی زندگی من میمونه.....
میخواستم بگم بعد یازده سال من هنوز همون جایی هستم که بودم....اما نه من اصلا ٌ اونجا نیستم ....من تو این یازده سال گم شدم....یه جایی هستم نزدیک اونجایی که دلم می خواست باشم....!!! اما اون جرأت و ایمان داشتن به اونچه هستم .....کمرنگ شده.... من دیگه به اون چه هست ایمان ندارم...همچنان توی این یازده سال دنبال یه نفر هستم بهم بگه نگران نباش ...همه چیز درست میشه، تو سعی خودتو کردی....بیا با هم بریم قدم بزنیم....آروم میشی و میتونی بهتر تصمیم بگیری....

22 July 2010

هی....راست میگفت...من دوست درست و حسابی ندارم که دلش برای من تنگ بشه....اصولاٌ من کسی نیستم که جای خالیم احساس بشه....در همه چیز میانه هستم....راست میگفت!
هر چی به دوشنبه نزدیک میشم....حالم بدتر میشه.....کاش یکی بود منو میفهمید....کاش یکی همیشه توی این اتاق بود....کاش......
میگم من اصولاٌ کسی نیستم که مورد دلتنگ شدن واقع بشم...در عوض کسی هستم که همه خوشحال میشن که از شر من خلاص بشن....میگم نکنه شدم مثل نیلوفر....بیچاره نیلوفر....اونم بیچاره دنیای خودش رو داشت......
میگم نیلوفر بیچاره شده کابوس شخصیتی من.....!!!نکنه چون می ترسم سرم بیاد....یعنی یه روزی مثل اون بشم و خودم ندونم....باید با نینا صحبت کنم که بهم بگه شبیه نیلوفر نشدم....

21 July 2010

من آدم بشو نیستم....نیستم که نیستم...
فکر کنم حداقل صد بار این احساس مزخرف اشتباه ایمیل فرستادن یا فرستادنش با کلی لغات جا افتاده ...یا انواع و اقسام این گاف ها رو داشتم....اما باز آدم بشو نیستم....
ای کاش در میان این دیوارها محبوس نبودیم
در میانه این کوچ دائمی،
ای کاش فریادمان در سینه خاموش نمیشد..
و عشقمان زنجیروار بر گردن آویزان نبود
و ما را جرأت پرواز بود و فریاد

20 July 2010

دهان مورد عنایت قرار گرفته به طور شدید و جدی...مجبورم که 12 عکس رو توی یک اسلاید جا بدم....
میگم چه عجب دنیای کوچیکی شده....میگم دلم برای هزار تا چیز تنگه.....
میگم که هنوز حس می کنم که 18 سالمه و با این حس مسخره حال می کنم....
میگم که فکر کنم نا فرم زده به سرم....
میگم که باورم نمیشه داره بچه دار میشه و من پیشش نیستم....
میگم که کاش یکی منو از خواب بیدار کنه....
میگم که .........
میگم که یه خونه پیدا کردیم و اتاق زیر شیروونی میشه مال من....
میگم که می ترسم....
میگم که منو بیدار کن!!!!

19 July 2010

اشک میریزم...بی اختیار، مثل اون پسره توی کتاب عقاید یک دلقک! اسم شخصیت کتاب یادم رفته....چه دردناک، کلی باهاش حال کرده بودم! داره یک سال میشه....
باورش برام خیلی سخته...اوه ...جمله تخمی بود! داشتم فکر می کردم کل زمستون دل خوشیم این بود که تابستون بر میگردم خونه....به سو قاتی هایی که باید می خریدم فکر میکردم و کلی دلم خوش بود....اما حالا دلم هم خوش نیست!!!
دائم خوابم میاد..خیلی عجیبه...البته یه چند شبی باز تا دیروقت کار می کردم و سیستم خواب و بیداری حسابی به هم ریخته....خسته هستم و اصلاٌ حس کار کردن ندارم....درست میشه....؟نمی دونم...حسابی نگران هستم .....یعنی اونقدر نگرانم که هیچ غلطی نمی تونم بکنم!!!حتی نمی تونم بنویسم....

14 July 2010

دلم امروز مثل هر روز حسابی گرفته....اصلاٌ اوضاع پایان نامه خوب پیش نمیره! تمام صبح وقتم صرف این شد که یک برنامه داونلود کنم که نشد....به گـ....رفتم اساسی...بغض کردم نا جور!!! باید خرید هم برم چون تقریباٌ چیزی برای خوردن ندارم...
درست میشه...!...میشه؟ای وای من...ای وای من!

13 July 2010

میگم خوب آدمو به غلط کردن میندازی....اصلاٌ حرف نمیشه باهات زد....میگم من تو این بلبشوی پایان نامه و این حرف ها اعصاب هیچ چیزو ندارم...غذا هم حسش نیست که بخورم ....یعنی یه جورایی از سر استرس و نگرانی اصلاٌ نمیتونم کار کنم....بعدش تو اینجوری منو به غلط کردن میندازی که اصلاٌ باهات درد و دل کردم...رسماٌ اعلام میکنم گه اضافی خوردم....
میگم نمی دونم چه مرگم شده....فقط دو هفته وقت دارم که تزم رو تحویل بدم...اما نمی تونم کونم رو هم بکشم و بتمرگم سر کارو زندگیم....
میگم که اصلاٌ من آدم بشو نیستم...همیشه به متوسط بودن تن در میدم....ریدم به هر چی برنامه ریزی که تو زندگیم کردم...من آدم بشو نیستم....
میگم حالا باز خودتو گه نکن و قیافه نگیر...جنبه داشته باش آدم بتونه دو کلام پیشت اعتراف کنه....اه...باز چپه نشو با من دیگه....

12 July 2010

باید که چند وقت دیگه گوشی موبایلمو عوض کنم.....فکرش اشکم رو در میاره....میگم یه سری فکر ها بد جوری نا فرم منو به هم میریزن....آخ!آخ!آخ!
باورش نمیشه که چقدر دلتنگم....من آخه تصمیم گرفتم که دیگه نگم که دلتنگم....چون دردی از من دوا نمی کرد....دلم برای اون گربه و تاریک و روشن خونه تنگ شده....دلم برای پشتک زدن تو استخر تنگ شده.....دلم برای رانندگی تو جاده تنگ شده....دلم برای خوابیدن تو ماشین تنگ شده.....دلم برای انارهای پشت پنجره تنگ شده.....دلم برای چای وکیک عصر تنگ شده....دلم برای غر زدن های نینا تنگ شده....برای خطی های تجریش-لواسون .....دلم برای خونه محمد و نغمه تنگ شده........دلم برای شیشه های یخ زده ماشین تنگ شده....
ببین دارم میگم دلم تنگه....چون توی باورت نمیگنجه که من با خودم دارم می جنگم که وا ندم....محکم بمونم و به روی خودم نیارم که همه اینها مثل خواب بوده.....باید به روی خودم نیارم...وگرنه نمی تونم زندگی کنم ....می خوام بگم بفهم که من بد جوری به گا رفتم....اما نمیگم...چون اینجوری تو با این داستان بیشتر حال میکنی....اینجوری که فکر کنی شیدا باید به زندگیش برسه....اینجوری بیشتر حال میکنی که عکس های قدیمی رو برام رو کنی و من رو به هم بریزی....آخه نمیدونی که.........
آره اینجوری بیشتر حال میکنی که به لزبین شدنش فکر کنی یا پیش خودت فکر کنی چقدر بهش خوش میگذره یا....نمی دونم....اما منو بیشتر از این نشکن...چون اونوقت به اون شونه ای که خیلی وقت پیش قولشو بهم داده بودی شک میکنم....شک میکنم که همیشه اون شونه هست که اگه خواستم می تونم سرمو روش بذارم و زار بزنم................

11 July 2010

افکار ما 19

خسته هستیم و دلمان به طرز بسیار شدیدی گرفته است. گزارش کارمان عقب افتاده است و بس بی حوصله و دماغ می باشیم و تمام جانمان خواب آلوده است.....در این خواب و بیدار از یمین و یسار بر ما فشار های مختلف وارد می آید و ما در لاک خود این چند مدت فرو رفته ایم و جرات بیرون آمدنمان نیست.....دلمان آب و هوای دیارمان را کرده است و سخت دلتنگ می باشیم....دردناکی اوضاع آنجاست که در این اوج دلتنگی هیچ به روی مبارک خود نمی آوریم....اما روزها می گذرند و ما همچنان دلمان تنگ است و چشمانمان پر اشک....اما کو رفیقی که دلداریمان دهد ....همه رفیقان نا رفیق شده اند و بس در خیال خود ما را در شادی و شور وصف ناپذیر می بینند و به گمانشان ما در اوج لذت به سر می بریم....
و اما ما در این میانه سکوت می کنیم و همانا به جز این انتظارمان نبود...............

10 July 2010

هوای نفس کشیدنم نیست و من همواره در جستجوی طنابی تنگ تر هستم.....

3 July 2010

به این نتیجه رسیدم که به شدت با این لیدی گاگا حال می کنم...به خاطر اینکه از نشون دادن هوس زنونه و نیاز زنونه به سکس هیچ ابایی نداره....شاید هم باید دیرکتور ویدیو هاشو ستایش کنم....به هر حال با این بخش کارش که بر عکس همه از زن ها برای نشون دادن لذت سکسی استفاده نمیکنه و جاش یک سری مرد با کفش پاشنه بلند ....و عضلانی میشن نماد سکس...خوشم میاد...و این حس گناه آلوده ای که با این لذت همراه میکنه....خلاصه اینکه شاید هیچ کس ویدیو های این بیچاره رو اینجوری ندیده باشه...