31 March 2010

من صد بار امروز شکستم....
خیلی بد و دردناک بود، اولین بار هم نبود ولی از نوع بسیار دردناکی بود....
ای کاش همه چیز جور دیگه ای بود و من مثل ادمی که ته چاه گیر کرده نبودم....من صدای آدم ها رو می شنوم که از بالای این چاه رد میشن و از سر کنجکاوی نگاهی به این پایین می کنند و وقتی صدای من رو از ته چاه می شنوند، می ترسن و پا به فرار می گذارند....می ترسند که من بیارمشون پیش خودم....می ترسند که من گرفتارشون کنم....گرفتار دردی که ازش فراری هستند، من اون دردهای قدیمیشونو بهشون یادآوری می کنم......یا شاید باور اینکه واقعاّ یه آدمی مثل من ته چاه گیر کرده خیلی دور از واقعیات رنگی زندگیشونه........!!!!!!