گم می شوم
درتکرار یکنواخت ثانیه ها،
در تاریک روشن ذهن شفاف یک نوزاد،
در جاده های مه گرفته و باران خورده،
در نفس یخ زده صبح
در شیشه های شبنم زده!
در تاریک روشن عصر یک تابستان و آخرین نسیمی که با خود بوی شکوفه های گیلاس آورد!
گم می شوم در طرح بی محتوای کاغذ دیواری،
در لا به لای درز ها و شکاف های این ذهن محدود و یخ زده ....
در هراس چگونه بودنم...
در هراس باید ها و نباید های بی تعریف...
در مجموعه تهی و بی معنای مخرج کسری از زندگیم...
گم می شوم!
نفس می کشم و شادی را در بودن خلاصه میکنم ،
بودن را، در درک فضای دودآلود اتاق های لخت و عور!
24 September 2010
20 September 2010
امروز کلی دلم گرفته، همه داستان های زندگیم به هم ریخته هست...هیچ کس هم نیست که باهاش حرف بزنم...خیلی حالم بده، خیلی....کاش میشد با یکی حرف میزدم...احساس خیلی بدیه...بدتر از اون اینه که اینجا حرفامو میزنم به این امید که خالی بشم، اما فکر این که هیچ کس توی این دنیا نیست که بتونم الان باهاش حرف بزنم داغونم میکنه! قضیه مالی دکترا مالیده شده و من موندم تو گل که چه خاکی بر سرم بریزم!!! هیچ جوری نمیشه ...همه چیز به هم گره خورده و من بدجوری احساس شکست میکنم....احساس بدیه...احساس آدمی که فکر میکنه کل زندگیشو باخته....خیلی احساس بدیه....
امروز هر چی فکر کردم ، دیدم خیلی راه کارها یادم رفته....هیچ چیز به مغزم نرسید مگه موندن و تو گل و گه فرو رفتن....
هیچ حالم خوش نیست، خیلی وقته حالم خوش نیست، اما هیچ وقت هم به این بدی نبوده.....
17 September 2010
میگم که کـ....ـخلی منه که همیشه همه چیزو همه جا جار میزنم....منم دیگه، همینم...به اینجوری بودنم هم نمینازم اما قصد تغییرش هم ندارم!
به خودم تف سر بالا میندازم که به .... رفتم، اما همینه دیگه؛ آدم ها مجموعه ای از لاشه و گندآبن که با اسپری و عطر تفکر رو روشنفکری کوس آدم بودن میزنند....نقاب بخشندگی به صورت می کشند که حسادت رو زیرش پنهان کنن...
بابت خیلی چیزها به ننه و بابای بیچاره تو زندگیم لیچار بار کردم، اما دمشون گرم که منو آدم بار آوردند نه مجسمه بخل و حسادت!!!
15 September 2010
خسته هستم، خیلی زیاد، اصلاٌ میزان این خستگی قابل وصف نیست! حالم هم کلی گرفته هست....یعنی به کلی همه چیز خرابه.....!!! اعصابم از دست خودم هم خورده...از خورم حالم به هم میخوره که مثل بچه ها نق میزنم...اما باید یه جورایی این انرژی های تل انبار شده رو خالی کنم.....!!!
این ها رو رو کاغذ می نویسه و کاغذ رو می سوزونه....به دود کاغذ خیره میشه و سعی میکنه نفس عمیق بکشه....باز هم هوا رو سینه اش سنگینی میکنه...به سقف خیره میشه و بلند بلند آواز می خونه... وسط خوندن بغضش می ترکه و باز ساکت به سقف خیره میشه!
دوباره پشت میز میشینه و شروع میکنه به نوشتن!!!
9 September 2010
آه...آه
عجب داستانیه این جا به جایی، حس بین موندن و رفتن، خدایا...این خونه به دوشی عجب چیز غریبیه....
باورم نمیشه از اولین روزی که اومدم توی این اتاق یک سال گذشته، چه گریه ای کردم، از ته دل گریه کردم و هیچ کس تو این ساختمون نبود....و من بلند بلند گریه کردم...حالا یک سال گذشته، تنها به خونه جدید نمیرم...، تنها گریه نخواهم کرد، اما باز هم دلتنگم...دلتنگ چه کوفتی ، نمیدونم...دلتنگ زمانم...دلتنگ لحظه ها...نمیدونم....حالم از زندگی گرفته...از این مدل کون برهنه تو زندگی پریدن...حس میکنم یه هوا برای این داستان ها دیر شده...احساس میکنم از موج ها عقب موندم....
من از جا به جایی میترسم...مثل همه آدم ها...
2 September 2010
میگم با اینکه میدونم بودنش آزار دهنده ست، باز هم التماسش میکنم که بمونه....بمونه و زجرم بده، بمونه و هر شب با بوی تن عرق کرده اش کنارم بخوابه....
میگم که باشه و هر شب تا دیروقت منتظرش گرسنه بمونم و شام نخورم به این امید که یک شب زود بیاد خونه و با هم غذا بخوریم، باشه و با هم بریم خونه فامیل و من ببینم که زیر چشمی دختر عمه اشرف رو نگاه میکنه! اما باشه....
باشه و من این درد رو با خودم همه جا حمالی کنم اما یه چیزی رو شونم باشه...یه باری، دردی،....باشه و بهونه همه گریه های من بشه.... درد من باشه، تنها چیزی که برام از " من " باقی مونده تا براش به زحمت بیافتم و فکر کنم .... باور کنم که آخرین چیزیه که می تونم اختیار تملکش رو داشته باشم... " درد من " !
به شدت احساس شرمساری می کنم....از اینکه هر وقت یه مشکلی پیش میاد دست به دامن خدا میشم....نمی دونم اما خیلی وفت ها هم شکرش کردم....خیلی وقت ها هم فقط ازش خواستم کمکم کنه...
اما می دونم هر چیزی که بخواد همون میشه...شاید برای همینه که بعضی وقت ها اصلاٌ به خودم دیگه زحمت نمیدم نظرش رو عوض کنم....
اما خدا جون تو که میدونی تو دل من چی میگذره.....
1 September 2010
روز من تحت تأثیر خواب شب من، همیشه نابود میشه....فکرهای تو خواب کش میان و تا هفته ها دنبالم می کنند... مثل خرگوشی که حس میکنه روباه دنبالشه ولی نمیدونه کجا فرار کنه که دور بشه، آخرش هم تسلیم میشه، از فکرهام فرار می کنم و توی تله یه فکر دیگه اسیر میشم....
روزها می گذرند...مثل همیشه.....
با خودم فکر می کنم که شعار میدم یا واقعاٌ دارم بزرگ میشم...؟
فکر می کنم این تنهایی رو دوست دارم یا از سر ناچاری باهاش همراهی می کنم؟
هنوز خوابم!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)