امروز حسابی گنگ و گیج میزنم...
خواب دیدم که هیچ جوری راه نیست که من برم تو اتاق دانشجوها....وقتی هم که از بین صد نفر رد شدم و رفتم تو دفتر کار؛ میز من دیگه اونجا نبود....به خودم هی لعنت می فرستادم که چرا لپ تاپم رو جمع نکردم بیارم خونه....خیلی حس بدی بود...
هوا مثلا گرم شده و من به قصد پیاده روی تصمیم دارم از خونه بزنم بیرون.....
ولی نمیتونم....
میگه بهم که به نظرم تو خیلی با شجاعت داری با قضایا کنار میای....
بهش میگم باشه تو خوبی....این که میبینی شجاعت نیست....این تسلیم شدنه....