میگم با اینکه میدونم بودنش آزار دهنده ست، باز هم التماسش میکنم که بمونه....بمونه و زجرم بده، بمونه و هر شب با بوی تن عرق کرده اش کنارم بخوابه....
میگم که باشه و هر شب تا دیروقت منتظرش گرسنه بمونم و شام نخورم به این امید که یک شب زود بیاد خونه و با هم غذا بخوریم، باشه و با هم بریم خونه فامیل و من ببینم که زیر چشمی دختر عمه اشرف رو نگاه میکنه! اما باشه....
باشه و من این درد رو با خودم همه جا حمالی کنم اما یه چیزی رو شونم باشه...یه باری، دردی،....باشه و بهونه همه گریه های من بشه.... درد من باشه، تنها چیزی که برام از " من " باقی مونده تا براش به زحمت بیافتم و فکر کنم .... باور کنم که آخرین چیزیه که می تونم اختیار تملکش رو داشته باشم... " درد من " !