12 January 2010

پنجره

خسته ام...
لباس ها را که گوشه اتاق جمع شده نگاه کردم، به روی خودم نیاوردم، حوصله جر و بحث ندارم ولی حوصله کار کردن هم ندارم. حق دارم، شاید از معدود روزهایی است که به خود حق می دهم.
دیشب باز هم نخوابیدم؛ باز هم ...عجیب است که نمی توانم یک بار،حتی برای یک هم بگویم که نمی توانم، نمی خواهم...یا هر چیزی مشابه این ها، هر شب لال می شوم و باز هم نمی فهمد...می فهمد فقط به راحتی به خودش حق می دهد، کاری که من هیچ وقت یاد نگرفتم.
لباس ها را امروز نمی شورم، می خواهم تمام روز را اینجا چمباتمه زده کنار پنجره بگذرانم، اینجا!
آینه و شمعدان را هفته هاست گرد گیری نکرده ام، خسته ام و او نمی فهمد و این تلاش من برای فهماندن بی فایده است. من می دانم او می فهمد اما فقط به خود حق می دهد.
خسته ام...
قرص ها تمام شده اند....باید لباس ها را شست...چرا من باید صد بار تکرار کنم که پیراهن هایش را جدا از بقیه لباس ها بگذارد تا یقه هایشان را جدا بشورم...چند بار ؟ این پیراهن را که دو روز قبل شسته بودم...ااااه ....البته بدون این جای روژلب .... او به خودش حق می دهد...
چرا من نمی فهمم؟ شاید می فهمم، اما ، به خودم حق می دهم.....